باد سوار

لغت نامه دهخدا

بادسوار. [ س َ ] ( ص مرکب ) سوار. ( ناظم الاطباء ). اسپ سوار. ( آنندراج ). || چابک سوار. || اسب تیزرو. ( آنندراج ). اسب تندرو و تیزرفتار. || ( اِ مرکب ) بادزن و مروحه. ( ناظم الاطباء ). بادزن بزرگی که بسقف آویزند و بوسیله طنابی بحرکت درآورند. ( دمزن ).

فرهنگ فارسی

اسب سوار

جمله سازی با باد سوار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آنم که زین بر اسب تمنا نهاده‌ام تا لاجرم، چو باد سوار و پیاده‌ام

💡 تگرگ آمد و تند برخاست باد سوار و پیاده بهم برفتاد

💡 دل داد به مدح نطق رایان بر باد سوار شد سلیمان

💡 هر گرد که بر باد سوار است امروز پیداست که وی شاهسواری بوده است

💡 شده است گرد ز افتادگی به باد سوار نشسته است ز گردنکشی نشان درخاک

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران