لغت نامه دهخدا
ایمنه. [ م َ ن ِ ] ( اِخ ) پسر باکوس و ونوس و رب النوع ازدواج بود. پیشینیان اعیادی را که به افتخار رب النوع مزبور اقامه میشد ایمنه می خواندند. ( تعلیقات تمدن قدیم ترجمه نصراﷲ فلسفی ).
ایمنه. [ م َ ن ِ ] ( اِخ ) پسر باکوس و ونوس و رب النوع ازدواج بود. پیشینیان اعیادی را که به افتخار رب النوع مزبور اقامه میشد ایمنه می خواندند. ( تعلیقات تمدن قدیم ترجمه نصراﷲ فلسفی ).
پسر باکوس و ونوس و رب النوع ازدواج بود
اسم: ایمنه (دختر) (عربی) (تلفظ: imaneh) (فارسی: ایمَنِه) (انگلیسی: imaneh)
معنی: آمنه
💡 کرده در کوی عاشقی بر باد جان و دل را به مهر ایمنه شاد
💡 ورنه نگذاشتیش جستن دین بردهٔ ایمنه به روح امین
💡 ظل احمد باد اگر شد ایمنه عمر عیسی باد اگر مریم نماند