اهل خرد

لغت نامه دهخدا

اهل خرد. [ اَ ل ِ خ ِ رَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) خردمند. باخرد. عاقل:
کجا عقل یا شرع فتوی دهد
که اهل خرد دین به دنیی دهد.سعدی.بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان بزشتی برد.( گلستان ).

فرهنگ فارسی

خردمند. با خرد

جمله سازی با اهل خرد

💡 در اینزمانه ندانم کسی ز اهل خرد نظر بدوزد و بهر طمع زبون نشود

💡 (سپهر پیر به من آن کند که اهل خرد هزار عیب کنند ار چنان کند کودک)

💡 بی روی تو گل خار بود اهل خرد را هر چند که در حسن کند جلوه بصد رو

💡 با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی‌ست

💡 جهان ثبات ندارد به پیش اهل خرد خوشست لیک چه حاصل که نیست پایانش