اشب
لغت نامه دهخدا
( آشب ) آشب. [ ش َ / ش ْ ] ( اِخ ) نام سردسیری از طالقان ری، و در آن برفهای سنگین افتد.
آشب. [ ش ِ ] ( اِخ ) نام قلعه ای بزرگ بموصل از قلاع هکاریه و آن را زنگی بن آق سنقر ویران کرد و در عوض قلعه عمادیه را به نزدیکی آن برآورد.
اشب. [ اَ ] ( ع مص ) درآمیختن بعضی را به بعضی. ( صراح ). بیامیختن چیزی. آمیختن بهم چیزی را. || میان قومی بهم برآوردن. ( تاج المصادر بیهقی ). || عیب کردن. ( منتهی الارب ). ملامت کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( منتهی الارب ). عیب وملامت کردن. ( صراح ). || بسیار شدن بعدد.
اشب. [ اَ ش َ ] ( ع مص ) در هم پیچیدن درختان. بهم پیچیدن درختان.
اشب. [اَ ش َ ] ( ع اِ ) نخلستان بهم پیچیده. ( منتهی الارب ).
اشب. [ اَش ِ ] ( ع ص ) پیچیده و بسیار درهم پیچیده. || درختان انبوه. || عدد اشب؛ عدد بسیار.
فرهنگ فارسی
پیچیده و بسیار. در هم پیچیده یا درختان انبوه. یا عدد بسیار.
جمله سازی با اشب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 یَزوَرَّ عَن عصَیةٍ مُلتَفَّةٍ اشب مَنیعةٍ فی حماهُ ذاتِ اَوشالِ