نوش خور
مترادفها
نوشنده، آشامنده
لغت نامه دهخدا
نوشخور. [ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) نوشخوار. شادخوار. رجوع به نوشخوار شود. || ( اِ مرکب ) نوشخورد. شراب گوارا:
بدو گفت شادان زی و نوشخور
بیاور مخار اندر این کار سر.فردوسی.|| نام روز پنجم از ماههای ملکی است. ( برهان قاطع ) ( جهانگیری ) ( آنندراج ). || نوش خور! ( صوت مرکب ) عبارت دعائیه به معنی:نوش ! نوش باد! نوش جان ! هنیئاً. ( یادداشت مؤلف ). گوارای وجود!
فرهنگ فارسی
۱- نوش خوار ۲- روز پنجم از هر ماه ملکی
جمله سازی با نوش خور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اگر پند حجت شنودی بدو شو بخور نوش خور میوهٔ خوش گوارش
💡 جهان دار و شادی کن و نوش خور می از دست آن ترک سیمین ذقن
💡 گر نیستت چو نوش خور و چون خزت گلیم بنگر به یار خویش که او گرسنه است و عور
💡 لطف کن با او که قهر تو کشید نوش خور با او که زهر تو چشید
💡 گوبد ای شاه دد هماره بزی نوش خور نوش و شادخواره بزی