نفس سوختن
مترادفها
خسته شدن، از پا افتادن
متضادها
نفس تازه کردن
لغت نامه دهخدا
نفس سوختن. [ ن َ ف َت َ ] ( مص مرکب ) تنگ شدن دم از کثرت رنج بردن و محنت کشیدن، چنانکه بعد از دویدن و غوطه زدن [ چنین ] حالتی طاری شود. ( از غیاث اللغات ) ( از بهار عجم ). نفس در سینه غرق کردن و غرق شدن. نفس گسستن:
نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی
چراغ گل اگر می بود در زیر پر بلبل.صائب ( از آنندراج ).چون شناور که نسوزد نفسش زود در آب.میرزافطرت ( از آنندراج ).نزد آبی بر آتش مال دنیا اهل دنیا را
شناگر را نفس دایم میان آب می سوزد.طاهر وحید ( از آنندراج ).|| نفس غواص سوختن در میان آب؛ کنایه از ضبط نفس کردن دمی در آب. || کنایه از رنج و تعب بسیار کشیدن. ( از آنندراج ). کنایه از محنت. ( غیاث اللغات از چهار شربت ).
فرهنگ فارسی
تنگ شدن دم از کثرت رنج بردن و محنت کشیدن چنانکه بعد از دویدن و غوطه زدن ٠ حالتی طاری شود ٠ نفس در سینه غرق کردن و غرق شدن ٠ نفس گسستن ٠ یا نفس غواص سوختن در میان آب کنایه از ضبط نفس کردن دمی در آب ٠
جمله سازی با نفس سوختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ذکر بی خاطر آگاه نفس سوختن است پاس تسبیح ز صد راهگذار باید داشت
💡 بردم ز سعی راه به آن کعبه امید شد شمع پیش پای، نفس سوختن مرا
💡 بهگرد صد دشت و در شتابیکه قدر عجز رسا بیابی سراز نفس سوختن نتابی به خود رسیدن تلاش دارد