لغت نامه دهخدا
مراهم. [ م َ هَِ ] ( ع اِ ) ج ِ مرهم. ( از متن اللغة ). رجوع به مَرهَم شود: الم جراحت ماتمش را به مراهم بیکرانه تسکین بخشد. ( ظفرنامه یزدی از فرهنگ فارسی معین ).
مراهم. [ م َ هَِ ] ( ع اِ ) ج ِ مرهم. ( از متن اللغة ). رجوع به مَرهَم شود: الم جراحت ماتمش را به مراهم بیکرانه تسکین بخشد. ( ظفرنامه یزدی از فرهنگ فارسی معین ).
= مرهم
جمع مرهم
( اسم ) جمع مرهم: و الم جراحت ماتمش را بمراهم مراحم بیکرانه تسکین بخشید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چه ظلم است این خدا را کاندرین بزم مراهم توبه هم ساغر شکستند
💡 گرچه زحمت یافت دل باری مراهم راحتیست کاخر آن رنج از برای آن لب و دندان کشید
💡 خدنگِ غمزۀ او بر دلم خطا نشود وگر خطاست مراهم صواب میآید
💡 چون شما را هست در اسرار دست شد مراهم چون زفان از کار دست
💡 هم آبروی بود مراهم هوای دل وان آب و آن هوای خوشم سازگار بود
💡 تاشد زیاده مهر تو ای آفتاب حسن شد سوز عاشقانه مراهم زیاد باز