مستمندی

لغت نامه دهخدا

مستمندی. [ م ُ م َ ] ( حامص مرکب ) مستمند بودن. غمگین بودن. || محتاج بودن. احتیاج داشتن. رجوع به مستمند شود:
گفتی به پرسش تو چو آیم چه آورم
رحمی بیار بر من و بر مستمندیم.کمال خجندی.

فرهنگ فارسی

۱ - گله مندی شکایت. ۲ - غمگینی اندوهناکی. ۳ - تهیدستی فقر.

جمله سازی با مستمندی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شکسته دلی خسته مستمندی که درمان نخواهد بجز بی دوائی

💡 عجبست بسیار عجب که رسد به بالین طرب سر من که در ره طلب به مستمندی نرسد

💡 یاری که بدوست سربلندی ما را وز دوری اوست مستمندی ما را

💡 به گیتی عاشقان بسیار دیدیم نه چون تو مستمندی زار دیدیم

💡 یک وجب نیست بر فلک که در او رخنه از آه مستمندی نیست

کلاژاره یعنی چه؟
کلاژاره یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز