لغت نامه دهخدا
مدحی. [ م َ حا ] ( ع اِ ) جای بیضه نهادن شترمرغ. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
مدحی. [ م ُدْ دَ ] ( ع ص ) گسترده گردنده. ( آنندراج ). منبسط. ( یادداشت مؤلف ).
مدحی. [ م َ حا ] ( ع اِ ) جای بیضه نهادن شترمرغ. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
مدحی. [ م ُدْ دَ ] ( ع ص ) گسترده گردنده. ( آنندراج ). منبسط. ( یادداشت مؤلف ).
گسترده گردنده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفتمش: در خورد او مدحی توانی ساز کرد؟ گفت: باشد مدح او از فکرت افزونتر مرا
💡 در قصاید مدحی عموما چهار بخش قابل ملاحظه است: تشبیب، تخلص، مدح و دعای تأبید.
💡 بنده را چون دید مدحی بس بلند از شرف بر گنبد اخضر کشید
💡 هارون الرشید خلیفهٔ عباسی، بارها بهخاطر آنچه که ابونواس در اشعارش میآورد، به زندان میانداخت؛ تا جایی که مدت زندانی بودنش زیاد شد، برمکیان او را بهخاطر مدحی که او از آنها میکرد، آزاد کردند.
💡 هر کس که اندرشان او مدحی سراید آن او با غایت احسان او اقبال حسان خواندش