گنج ریز

لغت نامه دهخدا

گنجریز. [ گ َ ] ( نف مرکب ) کنایه از جوانمرد و بسیار بخش. ( آنندراج ). سخی و جوانمرد. || مسرف. مبذر. ( ناظم الاطباء ). || ریزنده گنج:
بفرمود تا خازن زودخیز
کند پیل بالا بر او گنج ریز.نظامی.همه ره گنج ریز و گوهرانداز
بیاوردند شیرین را به صد ناز.نظامی.- خاطر گنج ریز؛ گهربار. گهرزاد. مجازاً وقاد:
به آواز پوشیدگان گفت خیز
گزارش کن از خاطر گنج ریز.نظامی.

فرهنگ فارسی

طبع وقاد: باواز پوشیدگان گفت خیز گزارش کن از خاطر گنج ریز. ( نظامی )

جمله سازی با گنج ریز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای برهت دست طلب گنج ریز برگ ره آنست وره اینست خیز

💡 خرامان شو ای خامهٔ گنج ریز به در سفتن الماس را دار تیز

💡 نکرده گوهر مدحی نثار کس هرگز گهر شناس ضمیرم که گنج ریز افتاد

کردار یعنی چه؟
کردار یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز