نیوش

لغت نامه دهخدا

نیوش. ( ماده فعل ) ماده فعل مضارع از نیوشیدن. رجوع به نیوشیدن شود. || ( نف ) در ترکیب با کلمات دیگر به معنی نیوشنده آید: نصیحت نیوش. پندنیوش. || ( اِمص ) استماع. توجه. ( ناظم الاطباء ). گوش دادن سخن باشد. نیوشه. ( لغت فرس اسدی ). رجوع به نیوشه شود.

فرهنگ عمید

۱. = نیوشیدن
۲. نیوشنده، شنونده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): سخن نیوش، نصیحت نیوش.

فرهنگ فارسی

۱ - امر از نیوشیدن: گوش کن. بشنو. ۲ - در ترکیب بمعنی نیوشنده آید: پند نیوش سخن نیوش نصیحت نیوش.

جمله سازی با نیوش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برآرد رنگ بر مانندهٔ تو نیوش این پند از دانندهٔ تو

💡 صد، به نیوش وصل بیک رمز سر بمُهر از دست دل برآرم و در دست جان نهم

💡 سر بسر گوش شو سرود نیوش اندر آن محضری که مدحت اوست

💡 عقل را باشد دو گوش حق نیوش گوشها دارد به آواز سروش

💡 پیر گفتش که ای فضول نیوش سِر چو دیدی خموش باش خموش

بیشه یعنی چه؟
بیشه یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز