لغت نامه دهخدا
نیوش. ( ماده فعل ) ماده فعل مضارع از نیوشیدن. رجوع به نیوشیدن شود. || ( نف ) در ترکیب با کلمات دیگر به معنی نیوشنده آید: نصیحت نیوش. پندنیوش. || ( اِمص ) استماع. توجه. ( ناظم الاطباء ). گوش دادن سخن باشد. نیوشه. ( لغت فرس اسدی ). رجوع به نیوشه شود.