لعمری

لغت نامه دهخدا

لعمری. [ ل َ ع َ ] ( ع جمله اسمیه ) سوگند به عمر من. سوگند به جان من. قسم به جان خودم: و لعمری این بزرگ بود ولیکن ایزد... مدّت ملوک طوایف را به پایان آورده بود. ( تاریخ بیهقی ).

جمله سازی با لعمری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پادشاهی عاشقی را گفت خواهی که من باشی گفت خواهم که من نباشم یعنی چون مرا از حریت من دل گرفته است بدان عوائق که تو بدان گرفتاری کی بنده شوم ای برادر عاشق باید که آزاد بود و بغم شاد بود آرزومند و دربند بود لعمری چون آرزومند او بود:

💡 نعیم خلد اگر گردد میسر لعمری لا یطیب العیش لولاک

💡 و لعمری کل حسن فی الوری قاصر عن حسن جدالحسنی.

💡 و این سرّآن معنی است که گفته‌اند که عاشق چون در خود نگرد معشوق را بیند و چون در معشوق نگرد خود را بیند اَلمؤمِنُ مِراةُ المُؤمِنِ. لعمری در دل چو او را یابی زود دل را مسجود خود ساز و سرپیش او فرود آر و از کس باک مدار نه بینی که ملائکهُ معصوم چون سرّ خَلَقَ اللّهُ ادَمَ عَلی صُورَتِهِ در آدم بدیدند بی اختیار در روی افتادند فَفَعُوالَهُ ساجِدینَ.

💡 یا احبائی لعمری فی الفداه اذبحونی اذبحونی ذبح شاه

آشفته یعنی چه؟
آشفته یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز