لغت نامه دهخدا
فنا کردن. [ ف َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نابود کردن. مقابل فنا شدن:
دیده ما چون بسی علت در اوست
رو فنا کن دید خود در دید دوست.مولوی.
فنا کردن. [ ف َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نابود کردن. مقابل فنا شدن:
دیده ما چون بسی علت در اوست
رو فنا کن دید خود در دید دوست.مولوی.
نابود کردن مقابل فنا شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چه امکانست صید خاکساران فنا کردن به راه انتظار ما غبار از دام میخیزد
💡 بدانکه این دو عبارت است مراین طایفه را که از روزگار خود بیان کنند و مرادشان از قهر تأیید حق باشد به فنا کردن مرادها و بازداشتن نفس از آرزوها بی آن که ایشان را اندر آن مراد باشد. و مراد از لطف، تأیید حق باشدبه بقای سر و دوام مشاهدت و قرار حال اندر درجت استقامت؛ تا حدی که گروهی گفتهاند که: «کرامت از حق حصول مراد است» و این اهل لطف بودهاند و گروهی گفتهاند: «کرامت آن است که حق تعالی بنده را به مراد خود از مراد وی بازدارد و به بی مرادی مقهور گرداند؛ چنانکه اگر به دریا شود در حال تشنگی دریا خشک گردد.»