لغت نامه دهخدا
فرهادکش. [ ف َ ک ُ ] ( نف مرکب ) آنکه فرهاد کوهکن را از پا درآورد. مقاومت ناپذیر. تحمل ناپذیر:
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم.حافظ.رجوع به فرهاد شود.
فرهادکش. [ ف َ ک ُ ] ( نف مرکب ) آنکه فرهاد کوهکن را از پا درآورد. مقاومت ناپذیر. تحمل ناپذیر:
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم.حافظ.رجوع به فرهاد شود.
آن که فرهاد را از پای در آورد مقاومت ناپذیر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بده آن تیشه فرهاد کش عشق که من ریشه عقل از این مزرع سودا بکنم
💡 رخ بتاب از مکر این فرهاد کش گرچه شیرینست باشد روترش
💡 ز پرویز فرهاد از آن بر گذشت کزین پیر فرهاد کش درگذشت
💡 نبینم در نهادت غیر بیداد ز تو فرهاد کش فریاد فریاد