نکو کردار

لغت نامه دهخدا

نکوکردار. [ ن ِ کو ک ِ ] ( ص مرکب ) نیکوکردار. نکوکار. نکوفعل. نیکوعمل:
نکودل است و نکوسیرت و نکومذهب
نکونهاد و نکوطلعت و نکوکردار.فرخی.بدین کریمی و آزادگی که داند بود
مگر امیر نکوسیرت نکوکردار.فرخی.چو دیدم روی خوبش سجده کردم
بحمداﷲ نکوکردارم امشب.حافظ.

فرهنگ فارسی

نیکو کردار. نکو کار. نکو فعل. نیکو عمل.

جمله سازی با نکو کردار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کی بود یارب که گویند آن صنم همچو روی خود نکو کردار شد

💡 ای ستوده شه نکو کردار باز پرسند از تو این مقدار

💡 گفت از دوزخ ای نکو کردار قدری آتش بروی آن بگذار

💡 چون بُوَد شاه را نکو کردار مملکت را فزون شود مقدار

💡 ایا نیکوتر از عمر و جوانی نکو رو را نکو کردار باید

شرح حال یعنی چه؟
شرح حال یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز