لغت نامه دهخدا
ملک خویی. [ م َ ل َ ] ( حامص مرکب ) ملک خو بودن. فرشته خویی. نهاد و سرشت فرشتگان داشتن. نیک خویی:
نخست آدمی سیرتی پیشه کن
پس آنگه ملک خویی اندیشه کن.سعدی ( بوستان ).و رجوع به ملک خو شود.
ملک خویی. [ م َ ل َ ] ( حامص مرکب ) ملک خو بودن. فرشته خویی. نهاد و سرشت فرشتگان داشتن. نیک خویی:
نخست آدمی سیرتی پیشه کن
پس آنگه ملک خویی اندیشه کن.سعدی ( بوستان ).و رجوع به ملک خو شود.
ملک خو بودن. فرشته خویی. نهاد و سرشت فرشتگان داشتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو ملک خویی و با من سخن از لطف کنی من خراب از ستم و کشته دشنام توام
💡 ماه من چون تو ملک خویی پری رخساره نیست در روی زمین حالا مگر پیدا شود