مخضب

لغت نامه دهخدا

مخضب. [ م ِ ض َ ] ( ع اِ ) تغار و لگن. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). تغار. طشت شمع. خضابدان. ( دهار ). و رجوع به مخضبة شود.
مخضب. [ م ُ خ َض ْ ض ِ ] ( ع ص ) رنگ کننده. ( آنندراج ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). کسی که رنگ می کند. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تخضیب شود.
مخضب. [ م ُ خ َض ْ ض َ ] ( ع ص ) رنگین کرده شده و وسمه بسته شده. ( غیاث ) ( آنندراج ): بنان مخضب؛ سرانگشتان رنگ کرده. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به مخضوب و خضیب و ماده قبل شود.

فرهنگ فارسی

زنگین کرده شده

جمله سازی با مخضب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو شد ریش علی باخون مخضب ز تیغ عبد رحمان بن ملجم

💡 اسدش خانه اعداد و به خون اعدا کرده چون کف خضیب است و مخضب چنگال

نجورسن یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز