گمرهی

لغت نامه دهخدا

گمرهی. [ گ ُ رَ ] ( حامص مرکب ) گمراهی. بی راهی. گم کردگی راه. غی. ضلالت. غوایت:
زده سر ز آیین و دین بهی
رسیده به دل کژی و گمرهی.فردوسی.تا زنده ای زی گمرهی
سازنده ای با ناسزا.ناصرخسرو.لاجرم ار گمرهی دلیل تو گشته ست
روز و شب از گمرهی به رنج و بلایی.ناصرخسرو.شد ز ماهان شریک ناپیدا
ماند ماهان ز گمرهی شیدا.نظامی.ای تو در اطباق قدرت منتهی
منتهی ما در کمی و گمرهی.مولوی.آنچنان خوش کس رود در مکرهی
کس چنان رقصان رود در گمرهی.مولوی.

جمله سازی با گمرهی

💡 گفتار خویش بیهده ضایع چه می کنی؟ در حق گمرهی که نیرزد سلامتی

💡 راه بی‌راهان طریق گمرهی است رفتن آن ره نشان ابلهی است

💡 بشب روشن شدی راهم زرویش ز مویش گرچه بیم گمرهی بود

💡 زما طریق هدایت مجو که جلوه حسن کند به گمرهی عشق رهنمایی ما

💡 چون شوی گمره تو اندر راه حق گمرهی باشی به پیش شاه حق

💡 غیر این علم گمرهی است یقین نیستش حاصلی بجز تزیین

کاباره یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز