لغت نامه دهخدا
گریزان شدن. [ گ ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) گریختن. فرار کردن:
گریزان بشد بهمن اردوان
تنش خسته از تیر و تیره روان.فردوسی.بسی عذرخواهی نمودش که زود
گریزان شو و جان ببر همچو دود.سعدی ( بوستان ).و از صحبت خلق گریزان شود. ( مجالس سعدی ).
گریزان شدن. [ گ ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) گریختن. فرار کردن:
گریزان بشد بهمن اردوان
تنش خسته از تیر و تیره روان.فردوسی.بسی عذرخواهی نمودش که زود
گریزان شو و جان ببر همچو دود.سعدی ( بوستان ).و از صحبت خلق گریزان شود. ( مجالس سعدی ).
( مصدر ) گریختن فرار کردن: بطریق خدعه و فریب گریزان شد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نه مردیست گریزان شدن زعرصه عشق زنی زسر بنهم بار مرد وار کشم
💡 دل پاکیزه، به کردار بد آلوده مکن تیرگی خواستن، از نور گریزان شدن است