چهره گشای

لغت نامه دهخدا

چهره گشای. [ چ ِ رَ / رِ گ ُ ] ( نف مرکب ) چهره گشا. آنکه چهره گشاید. که روی باز کند که رخسار گشاده سازد. که پرده از رخ بیکسو زند:
اندرین موسم نوروز که از لطف هوا
لعبتان بینی در انجمن چهره گشای.شرف شفروه. || صورتگر. نقاش:
نقش دلبند دلگشای ترا
خامه فتنه بوده چهره گشای.ابوالفرج رونی.نقش بندان پرده جان را
نقش دیوار تست چهره گشای.سیف اسفرنگ.خانه مانی است طبع چهره گشای بهار
نایب عیسی است ماه رنگرز شاخسار.( ؟ )

فرهنگ فارسی

چهره گشا. آنکه چهره گشاید. که روی باز کند که رخسار گشاده سازد. یا صورتگر. نقاش.، ( چهره گشا ی ) ( صفت ) آنکه صورت خود را بگشاید معشوقی که رخ نماید.

جمله سازی با چهره گشای

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گیرم که صاف طینتی آیینه خو مباش افشای راز چهره گشای صفا مکن

💡 چون پنجه خورشید کند خیره نظر را دستی که شود چهره گشای صفی آباد

💡 دوش ار زباد سر دم لب خنده زد چمن چهره گشای غنچه نسیم سحرگه است

💡 (در خموشی لب من چهره گشای رازست پشت این آینه از ساده دلی غمازست)

💡 بدان نفس که نسیم بهار چهره گشای نقاب نسترن و گیسوی بنفشه گشاد

هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
کاپل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز