همرهی
متضادها
جدایی، تنهایی، مخالفت
لغت نامه دهخدا
همرهی. [ هََ رَ ] ( حامص مرکب )همراهی. همراه بودن. رفیق راه کسی شدن:
سوی رومیه باز با فرّهی
شد و کرد با کاروان همرهی.اسدی.مدار اسب و ناآزموده رهی
مکن جز که با مهربان همرهی.اسدی.قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی.حافظ.
فرهنگ فارسی
همراهی: قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی. ( حافظ )
جمله سازی با همرهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نرسی در حرم کعبهٔ مقصود به خود همرهی جو که در این راه به جائی برسی
💡 می کند همرهی خضر، بیابان مرگت اگر از درد طلب راهبری نیست ترا
💡 گرش دهی به کسی با هزار به دره زر ز غبن همرهی او کشد هزار زیان
💡 دل من زان دهان رو در عدم داشت چو جان دانست عزم همرهی کرد
💡 نه چشم همرهی از جسم دارم نه ز جان جویا به راه بیخودی پرواز رنگی رهنما دارم
💡 عمر تو را همی ز تو برباید گر همرهی کنی تو نه هشیاری