نیکو نام
مترادفها
خوشنام، نامدار
متضادها
بدنام
لغت نامه دهخدا
نیکونام. ( ص مرکب ) نیک نام. ( ناظم الاطباء ): بدنام نشوید و همگان نیکونام مانید. ( تاریخ بیهقی ص 359 ).
داد دختر به محرمی پیغام
تا بگوید به شاه نیکونام.نظامی.چه باید طبع را بدرام کردن
دو نیکونام را بدنام کردن.نظامی.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه نامش بخوبی مشهور است: خوش نام.
فرهنگ اسم ها
اسم: نیکو نام (پسر) (فارسی) (تلفظ: n.-nām) (فارسی: نيکونام) (انگلیسی: niku-nam)
معنی: نیکنام، خوشنام، ( = نیکنام )
جمله سازی با نیکو نام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بلند نسبت پاکیزه عرق نیکو نام رهی نواز بهی منظر نکو مخبر
💡 هر که او را نفس سرکش رام شد از خردمندان نیکو نام شد
💡 چه باید طبع را بَدرام کردن؟ دو نیکو نام را بدنام کردن
💡 بِهَست از کام نیکو نام نیکو تو آن کن کت بود فرجام نیکو
💡 از شهنشاه راد نیکو نام مستحق گشته با هزار انعام
💡 او به عنوان یک مرد نیکو نام و بخشنده در میان همسایگان خود شناخته میشد و همیشه به کمک نیازمندان میرفت.
💡 تاریخ ایران پر از شخصیتهای نیکو نام و قهرمانانی است که با شجاعت و عدالت خود، نامشان را در یادها جاودانه کردهاند.
💡 او سعی داشت با رفتارهای اخلاقی و درست خود، در طول زندگی، یک زندگی نیکو نام و پر از احترام برای خود بسازد.