لغت نامه دهخدا
نیکومنظر. [ م َ ظَ ] ( ص مرکب )دیداری. منظری. منظرانی: طریر؛ مرد نیکومنظر و دیداری. ( یادداشت مؤلف ). خوش سیما. نیکولقا:
هم میر نیکومنظری هم شاه نیکومخبری
بر منظر و بر مخبر تو آفرین باد آفرین.فرخی.
نیکومنظر. [ م َ ظَ ] ( ص مرکب )دیداری. منظری. منظرانی: طریر؛ مرد نیکومنظر و دیداری. ( یادداشت مؤلف ). خوش سیما. نیکولقا:
هم میر نیکومنظری هم شاه نیکومخبری
بر منظر و بر مخبر تو آفرین باد آفرین.فرخی.
(صفت ) ۱- خوش نما. ۲ - خوبروی زیبا.
💡 زشت رویان زشت بینندش نکو رویال نکو وین عجب نه زشتر و باشد نه نیکو منظر است
💡 چیست آن لعبت که زیبا شکل و نیکو منظر است؟ منظرش چون وصل زیبا منظران جان پرور است