لغت نامه دهخدا
نکوصورت. [ ن ِ رَ ] ( ص مرکب ) نکوروی. نکوچهر. نکوچهره. نکوسیما. زیبا. زیباروی:
هرکه بی سیرت خوب است نکوصورت
جز همان صورت دیوار مپندارش.ناصرخسرو.مرد نکوصورت بی علم وشکر
سوی حکیمان به حقیقت بت است.ناصرخسرو.
نکوصورت. [ ن ِ رَ ] ( ص مرکب ) نکوروی. نکوچهر. نکوچهره. نکوسیما. زیبا. زیباروی:
هرکه بی سیرت خوب است نکوصورت
جز همان صورت دیوار مپندارش.ناصرخسرو.مرد نکوصورت بی علم وشکر
سوی حکیمان به حقیقت بت است.ناصرخسرو.
نکو روی. نکو چهر. نکو چهره. نکو سیما.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرد نکو صورت بیعلم و شکر سوی حکیمان به حقیقت بت است
💡 مه و خورشید اگرچه رخ نیکو دارند پیش آن روی نکو صورت بر دیوارند
💡 گمره شود آن کس که همی روی تو بیند آن روی نکو صورت ما نیست همانا
💡 هرکه بیسیرت خوب است و نکو صورت جز همان صورت دیوار مینگارش
💡 وز زنانی که کسی دست بر ایشان ننهاد همه دوشیزه و همزاد و نکو صورت و شاب