لغت نامه دهخدا
نومیدوار. [ ن َ / نُو] ( ص مرکب، ق مرکب ) ناامیدوار. مأیوس:
بعد سه روزو سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار.مولوی.
نومیدوار. [ ن َ / نُو] ( ص مرکب، ق مرکب ) ناامیدوار. مأیوس:
بعد سه روزو سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بد نومیدوار.مولوی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بهار آمد همی گوید برو تا گل به بار آید همی نومیدیم زین وعده نومیدوار آید
💡 به نظرِ حمید امجد این نمایشنامه «جنون تاریخ» را در آستانهٔ جشنهای ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی ایران بازمینماید. بیضایی خود موضوع این نمایشنامه را «روبروئی نومیدوار با گذشتهای ورشکسته و ریشهای که از آن فقط دلهره میآید» میدانسته است.