لغت نامه دهخدا
نقش کند. [ ن َ ک َ ] ( ن مف مرکب ) حکاکی شده. منبت کاری شده. که بر آن نقش و نگار کنده باشند:
پیش چوب و پیش سنگ نقش کند
ای بسا گولان که سرها می نهند.مولوی.
نقش کند. [ ن َ ک َ ] ( ن مف مرکب ) حکاکی شده. منبت کاری شده. که بر آن نقش و نگار کنده باشند:
پیش چوب و پیش سنگ نقش کند
ای بسا گولان که سرها می نهند.مولوی.
سنگی که بر آن نقشی کنده باشند: پیش چوب و پیش سنگ نقش کند ای بساگولان که سرهامی نهند. ( مثنوی )
💡 پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست داشت طفل دل من لوح وفای تو درست
💡 چون برخوری به سنگدلان نرم شو که موم از روی نرم، نقش کند از نگین جدا
💡 بی قلم نقش کند دست قضا بر دل من چونکند مدح تو بر خاطر من بخت املی
💡 پیش از اینکه در «خانه و دوری» ایفای نقش کند به دبیرستان هنرهای نمایشی نیوتاون ملحق شد، اما دو هفته بعد جهت تمرکز در مسیر بازیگری این مدرسه را ترک کرد.
💡 نه هر که نقش کند صفحه را شود شاپور نه هر که تیر زند گور را بود بهرام
💡 صورت شیرین اش نقش کند بر تن سرو از دل تیره دواتی چو دل این اوی