لغت نامه دهخدا
نقره گون. [ ن ُ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) سیمگون. سیمین. نقره فام. به رنگ نقره. سپید چون سیم:
بلارک به گاورسه نقره گون
ز نقره برآورده گاورس خون.نظامی.
نقره گون. [ ن ُ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) سیمگون. سیمین. نقره فام. به رنگ نقره. سپید چون سیم:
بلارک به گاورسه نقره گون
ز نقره برآورده گاورس خون.نظامی.
سیمگون. سیمین. نقره خام. به رنگ نقره. سپید چون سیم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد: