موی موی

لغت نامه دهخدا

موی موی. ( ص مرکب ) پریشان. پراکنده، چنانکه تارهای مو. آشفته:
گرچه صنما همدم عیساست دمت
روح القدسی چگونه خوانم صنمت
چون موی شدم ز بس که بردم ستمت
مویی مویی که موی مویم ز غمت.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 708 ).

جمله سازی با موی موی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز موی موی عرق ریزدم به مدحت تو که خجلت آرد در مدح تو سخندانی

💡 گفتا ز دوری تو همی مویم کاتش‌ به موی موی من اندر زد

💡 خون نیاز ماست که گردیده مشک تر از موی موی زلف معنبر فروچکد

💡 به خویش بندی به دروغ رنجهای فره سوی پزشک شوی موی موی و نالانال

💡 خوناب شوق مرقد پاک تو روز و شب از موی موی این تن لاغر فروچکد

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
قرین یعنی چه؟
قرین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز