موی ستر

لغت نامه دهخدا

موی ستر. [ س ِ / س ُ ت ُ ] ( نف مرکب ) حلاق. ( دهار ). موی تراش. موی پیرای. موی استر. مزین. آینه دار. حلاق. دلاک. سلمانی. گرا. گرای. ( یادداشت مؤلف ): چون ساعتی ببود و وقت آن آمد که شیخ موی بردارد، موی ستر پیش شیخ آمد. ( اسرارالتوحید ص 108 ).
مزد کردم پسری موی ستر را یک روز
نتوانست به یک هفته از او موی سترد.سوزنی.و رجوع به موی ستردن شود. || که موی برد، چون نوره و امثال آن. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

حلاق. موی تراش. موی پیرای. موی استر. مزین. آینه دار.

جمله سازی با موی ستر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مزد کردم پسری موی ستر را یکروز نتوانست بدو هفته ازو موی سترد

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
قمبل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز