ملمس

لغت نامه دهخدا

ملمس. [ م َ م َ ] ( ع اِمص ) لمس. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). بساوش. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): قال الشیخ الرباطات هی کالاوتار، عصبانیة المرئی و الملمس ای شبیه بالعصب فی البیاض و هوالمرئی و لدونة القوام و هوالملمس. ( بحرالجواهر ).
- لطیف الملمس؛ هموار. لغزان. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- لین الملمس؛ لغزنده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): و هو [ ای حجرالارمنی ] لین الملمس. ( قانون شیخ الرئیس ابوعلی سینا، یادداشت ایضاً ).
- ناعم ( ناعمة ) الملمس؛ نرم به بساوش. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): ذکیةالرائحة ناعمة المشم و الملمس. ( ابن البیطار، یادداشت ایضاً ).
|| ( اِ ) جای بسودن. ( منتهی الارب ). جای سودن دست و تن و پوست. ( ناظم الاطباء ). موضع لمس. ( اقرب الموارد ). || تن و پوست. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

لمس. بساوش

جمله سازی با ملمس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وسم از او خشونتی که بود جملگی ملمس ار بود برود

کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
نابغه یعنی چه؟
نابغه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز