لغت نامه دهخدا
مقهوری. [ م َ ] ( حامص ) مقهور بودن. مقهورشدگی. شکست خوردگی: گفت می خواهم مجبوری و مقهوری تو به خلق بنمایم. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 152 ). و رجوع به مقهور شود.
مقهوری. [ م َ ] ( حامص ) مقهور بودن. مقهورشدگی. شکست خوردگی: گفت می خواهم مجبوری و مقهوری تو به خلق بنمایم. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 152 ). و رجوع به مقهور شود.
( مصدر ) شکست یافتن مغلوبی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گوی: مجبوری و مقهوری سالک را گویند، به حسب حکم تقدیر.