لغت نامه دهخدا
مقابلی. [ م ُ ب ِ ] ( حامص ) مأخوذ از تازی، ایستادگی و برابری و روبارویی. ( ناظم الاطباء ).
مقابلی. [ م ُ ب ِ ] ( حامص ) مأخوذ از تازی، ایستادگی و برابری و روبارویی. ( ناظم الاطباء ).
ماخوذ از تازی ایستادگی و برابری و رویارویی.
💡 از هر طرف که می نگرم در مقابلی زان چون گذشتم از تو نگه باز پس نماند
💡 گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود میروی و مقابلی غایب و در تصوری
💡 چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است
💡 به چه افسانه مایلیکه ز تحقیق غافلی تو تماشا مقابلی ز خیال احترازکن
💡 تو مهر دل فروزی، من ماه جان گدازم تا در مقابلی تو، در دیده نور دارم
💡 گفتم قرین به روحی و با جان مقابلی وه، وه که نیست قابل وزین بیش قابلی