معشوقی

لغت نامه دهخدا

معشوقی. [ م َ ] ( حامص ) دلبری و دلربایی و حسن و جمال. معشوقیت. ( ناظم الاطباء ). حالت و چگونگی معشوق:
مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی
چه نسبت است بگویید قاتل و مقتول.سعدی.چون عاشقی و معشوقی به میان آمد مالکی و مملوکی برخاست. ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

دلبری و دلربایی و حسن و جمال

جمله سازی با معشوقی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گل اگر ناز کند شیوهٔ معشوقی اوست گله از خار بود بلبل شیدایی را

💡 موضوع توالی سونت معمولاً عشق ناکام راوی به معشوقی در فراق است که آن را ادامه‌ای بر عشق شهسوارانه در سنت تروبادورها می‌دانند.

💡 هر کسی را نام معشوقی که هست می‌برد، معشوق ما را نام نیست

💡 تماشا دوست محبوبی تجلی بخش دیداری نگه دل برده معشوقی صفا آئینه کرداری

💡 به عالم چون تو معشوقی و جامی نبازد عشق با او این محال است

💡 دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو، که معشوقی و محبوبی و منظور، مرو

کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
استتار یعنی چه؟
استتار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز