لغت نامه دهخدا
مصلحت جوی. [ م َ ل َح َ ] ( نف مرکب ) که صلاح کار و مصلحت حال خود یا کسی جوید. مصلحت اندیش. ( از یادداشت مؤلف ). صواب بین. چاره اندیش: شحنه به رأی خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران. ( گلستان ). رجوع به مصلحت اندیش شود.
مصلحت جوی. [ م َ ل َح َ ] ( نف مرکب ) که صلاح کار و مصلحت حال خود یا کسی جوید. مصلحت اندیش. ( از یادداشت مؤلف ). صواب بین. چاره اندیش: شحنه به رأی خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران. ( گلستان ). رجوع به مصلحت اندیش شود.
که صلاح کار و مصلحت حال خود یا کسی جوید مصلحت اندیش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس از روی خرد شد مصلحت جوی برون داد آنچه داد از مصلحت روی
💡 شاه از بهر دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران. هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند.
💡 چه خوش بوده ست عقل مصلحت جوی که چندی زین بلا آزاد بوده ست