مشوی

لغت نامه دهخدا

مشوی. [ م َش ْ وی ی ] ( ع ص ) ( از «ش وو» ) آنکه او را سنگ خطا کرده باشد. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از تاج العروس ) ( ازناظم الاطباء ) ( از محیطالمحیط ) ( از اقرب الموارد ).
مشوی. [ م َش ْ وی ی ] ( ع ص ) بریان کرده. ( مهذب الأسماء ). بریان. ( غیاث ) ( آنندراج ). بریان شده و برشته شده. ( ناظم الاطباء ). سرخ کرده. کباب. کباب کرده. برشته. بوداده. بریان. بریان کرده. بریان شده. حنیذ. کباب شده. ( یادداشت مؤلف ): هلیله زرد یک درم و نیم، سقمونیای مشوی سه طسوج. ( ذخیره خوارزمشاهی ). رب سیب سه درم، ترید یک درم و نیم، سقمونیا مشوی نیم درمسنگ. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
مشوی. [ م ُش ْ ] ( ع ص ) آنکه گوشت را بریان میکند و آماده میکند برای پختن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) بریان شده
آنکه گوشت را بریان میکند و آماده میکند برای پختن.

جمله سازی با مشوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از من مشوی دست که من بیتو شسته ام هم روبآب دیده و هم دست از آبروی

💡 سوادِ دیدهٔ غمدیده‌ام به اشک مشوی که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود

💡 دست خود هرگز به خاک و گل مشوی از برای دست شستن آب جوی

💡 مرا چو مست بمیرم بهیچ آب مشوی مگر بجرعه ی دُردی کشان باده پرست

💡 اگر گل به سر داری اکنون مشوی اگر گل به دست است اکنون مبوی

💡 که گر سر به گل داری اکنون مشوی یکی تیز کن مغز و بنمای روی

تلوار یعنی چه؟
تلوار یعنی چه؟
ترکش یعنی چه؟
ترکش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز