مشم
لغت نامه دهخدا
مشم. [ م َش َم م ] ( ع اِ ) ذفرالمشم؛ تیزبوی. ( یادداشت مؤلف ): ذکیةالرائحه ناعمةالمشم و الملمس. ( ابن البیطار ) ( یادداشت مؤلف ).
مشم. [ م ُ ش ِم م ] ( ع ص ) متنفر و بیزار. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ). سربازگیرنده از کراهت. ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ).
فرهنگ فارسی
متنفر و بیزار سرباز گیرنده از کراهت
جمله سازی با مشم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 مردم چه مشم ابن مقلمة وقت بندۀ آن خط چو عبهر شد