مسنج
لغت نامه دهخدا
مسنج. [ م ُ س َن ْ ن َ ] ( ع ص ) خطدار: بُرد مسنج. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
خط دار
جمله سازی با مسنج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 جاه را با آبروی خاکساریها مسنج نیست ممکن گردن موج از سر ساحل بلند
💡 محرم مسنج رند «انا الحق » سرای را معشوقه خودنمای و نگهبان غیور بود
💡 سیم گرمابه نداری به زنخ باد مسنج نان یک ماهه نداری به لگد آب مسای
💡 غلط مسنج و مبین، پایمال نسیان کن مباد چیده دگر بار بر سر افشانی
💡 دل زنده ساز قدر مسیح و مرا مسنج غافل مباش آن نفسی بود و این دم است