لغت نامه دهخدا
محنش. [ م ِ ن َ ] ( ع ص ) پیشه ور کارکن. ( منتهی الارب ).
محنش. [ م ُ ن ِ ] ( ع ص ) شتاباننده. || بازگرداننده. آنکه باز می گرداند. ( ناظم الاطباء ).
محنش. [ م ِ ن َ ] ( ع ص ) پیشه ور کارکن. ( منتهی الارب ).
محنش. [ م ُ ن ِ ] ( ع ص ) شتاباننده. || بازگرداننده. آنکه باز می گرداند. ( ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا سرو پی بندگی قد تو برخاست دور فلک آزاد ز بند محنش کرد