محالات

لغت نامه دهخدا

محالات. [م ُ ] ( ع ص، اِ ) چیزهای محال، و امکان ناپذیر. ( ناظم الاطباء ). ج ِ محال. امر نابودی که بودن آن ممکن نباشد. ( آنندراج ). || سخنان بیهوده و باطل و بی سروبن. یاوه:
مترس از محالات و دشنام دشمن
که پرژاژ باشد همیشه تغارش.ناصرخسرو.
محالاة. [ م ُ ] ( ع مص ) خوش طبعی کردن با کسی.( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). خوش طبعی کردن با کسی و بطور مهربانی با او رفتار کردن. ( از ناظم الاطباء ).

جمله سازی با محالات

💡 و این مثل برای آن گفته همی آید تا معلوم شود که چون طمع پدید آید همه محالات باور کند. و ابن السماک رحمهم الله گوید، «طمع رسنی است بر گردن و بندی است بر پا. رسن از گردن خود بیرون کن تا بند از پای برخیزد».

💡 از محالات است دیدن با نظر روی تو را خوش محال است این که من عین نظر می‌بینمت

💡 بدون مهر وی از جمله محالات است که بر کسی اثر فیض از خدا برسد

💡 با من سپهر نرد محالات باخته برده هزار گنج مرا در یکی ندب

💡 نطق سحبانرا ز باقل کی توان امید داشت وز محالات خرد باشد سخاوت از شحیح

💡 ترک عادت از محالات است نزد اهل هوش آسمان کی می تواند از ستمکاری گذشت

طی کشیدن یعنی چه؟
طی کشیدن یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
ضمیمه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز