مح

لغت نامه دهخدا

مح. [ م َ ] ( اِ ) رمز و نشانه است کلمه محال را؛ و هو مح، و هو محال. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
مح. [ م َح ح ] ( ع ص ) جامه کهنه. ( از لسان العرب ) ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ).
مح. [ م ُح ح ] ( ع اِ ) بی آمیغ از هر چیزی. ( منتهی الارب ). خالص هر شی ٔ. ( از لسان العرب ). || زرده تخم مرغ. ( منتهی الارب ). محة. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ). زرده خایه. ( دهار ) ( تذکره انطاکی ص 299 ). || هر چه که در میان بیضه باشد. ( منتهی الارب ).
مح. [ م َح ح ] ( ع مص ) محح. ( منتهی الارب ). محوح. ( منتهی الارب ).کهنه گردیدن جامه. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ).

فرهنگ فارسی

کهنه گردیده

ویکی واژه

/مَح/
مح یا مَه مخفف ماه، قرص‌ماه، زیبائی کامل. (استعاره): زیبارو، مه‌چهره، خوشگل.

جمله سازی با مح

💡 بر مح چو افعی کنی مر عدو را رگ و پی در اندام افعی و ارقم

💡 می گزاری بر مح وام عدو کس ندیدست رمح وام گزار

💡 ذورم بر اهل دل گر آزادی مح بوسیست به رسم عیدیم از تو طمع

اعمال کردن یعنی چه؟
اعمال کردن یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز