لغت نامه دهخدا
گهرجوی. [ گ ُ هََ ] ( نف مرکب ) مخفف گوهرجوی. جوینده گوهر. آنکه گوهر جوید و دنبال آن رود:
گهرجوی را تیشه بر کان رسید
جگر خوردن دل به پایان رسید.نظامی.
گهرجوی. [ گ ُ هََ ] ( نف مرکب ) مخفف گوهرجوی. جوینده گوهر. آنکه گوهر جوید و دنبال آن رود:
گهرجوی را تیشه بر کان رسید
جگر خوردن دل به پایان رسید.نظامی.
مخفف گوهر جوینده گوهر آنکه گوهر جوید ودنبال آن آورد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو دریایی و من مرد گهر جوی ز تو جویم گهر نز چشمه و جوی
💡 ز گنجور افسر عزت گهر جوی مرصع جامه و زرین کمر جوی