لغت نامه دهخدا
گه خوار. [ گ ُه ْ خوا / خا ] ( نف مرکب ) خورنده گه. که گه خورد. || ( اِ مرکب ) خبزدو. خبزدوک. گوه گردان. جعل. خنفساء.
گه خوار. [ گ ُه ْ خوا / خا ] ( نف مرکب ) خورنده گه. که گه خورد. || ( اِ مرکب ) خبزدو. خبزدوک. گوه گردان. جعل. خنفساء.
💡 روزگار است این که گه عزّت دهد گه خوار دارد چرخِ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد
💡 روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد
💡 «گهی عزت دهد گه خوار دارد از این بازیچه ها بسیار دارد»
💡 جمله یکذاتند در اصل وجود ایشان ولی گه عزیز آرد برون از بطن و گه خوار آورد