لغت نامه دهخدا
گنه شوی. [ گ ُ ن َه ْ ] ( نف مرکب ) که گنه را از بین ببرد و بشوید:
بود گناه من آنک با تو یگانه شدم
نیست به از آب چشم هیچ گنه شوی تر.خاقانی.
گنه شوی. [ گ ُ ن َه ْ ] ( نف مرکب ) که گنه را از بین ببرد و بشوید:
بود گناه من آنک با تو یگانه شدم
نیست به از آب چشم هیچ گنه شوی تر.خاقانی.
که گنه را از بین ببرد و بشوید، ( گنه شو ی ) ( صفت ) گناه شو (ی ): بود گناه من آنک با تو یگانه شدم نیست به از آب چشم هیچ گنه شوی تر. ( خاقانی )
💡 ای فیض رحمت تو گنه شوی عاصیان ریزی بریز بر دل خاقانی از صفا
💡 در تضرع به در حق که گنهکاران را داد باران گنه شوی ز عین غفران