لغت نامه دهخدا
گریه زده. [ گ ِرْ ی َ / ی ِ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) گریسته. به گریه افتاده:
شمع ار چه بگریه جانگدازی میکرد
گریه زده خنده مجازی میکرد.سعدی ( رباعیات ).
گریه زده. [ گ ِرْ ی َ / ی ِ زَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) گریسته. به گریه افتاده:
شمع ار چه بگریه جانگدازی میکرد
گریه زده خنده مجازی میکرد.سعدی ( رباعیات ).
بگریه افتاده گریسته.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شوق کشان کرد گریبان من گریه زده دست به دامان من