کرشمه کردن
مترادفها
عشوه کردن، دلربایی، ناز کردن، خودنمایی
لغت نامه دهخدا
کرشمه کردن. [ ک ِ رِم َ / م ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) غنج. تغنج. ( منتهی الارب ). تدلل. نازیدن. ( یادداشت مؤلف ). به چشم و ابرو اشارت کردن. غمزه زدن. ( فرهنگ فارسی معین ):
لطف تو با عروس جهان یک کرشمه کرد
زآن یک کرشمه این همه غنج و دلال یافت.خواجه سلمان ( از آنندراج ).کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن.حافظ.شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه رخ چو مهیم.حافظ ( دیوان چ قزوینی ص 263 ).
فرهنگ فارسی
( مصدر ) بچشم و ابرو اشارت کردن غمزه زدن.
جمله سازی با کرشمه کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیده آهو اگر چه دلفریب آمد ولی آن کرشمه کردن و آن غمزه خونخوار کو؟
💡 کبک را بین تا چگونه شد خجل زان کرشمه کردن و رفتار یار