چنگال تیز

لغت نامه دهخدا

چنگال تیز. [ چ َ ] ( ص مرکب ) تیزچنگال. قوی پنجه ٔ. مجهز برای پیکار. آماده برای نبرد:
تو شادان دل و مرگ چنگال تیز
نشسته چو شیر ژیان پرستیز.فردوسی.درآمد یکی خاد چنگال تیز.خجسته.
چنگال تیز. [ چ َ ل ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) سرپنجه نیرومند. پنجه قوی:
چرا چون پلنگان بچنگال تیز
نینگیزد از خان او رستخیز.فردوسی.

فرهنگ فارسی

سر پنجه نیرومند پنج. قوی

جمله سازی با چنگال تیز

💡 خواهران و برادرانش نیز کرده چنگال تیز و دندان تیز

💡 همین دم تنت را به چنگال تیز بدرم درآرم ز تو رستخیز

💡 شما یکسره خود به چنگال تیز نمائید بر دشمنان رستخیز

💡 چرا چون پلنگان به چنگال تیز نه انگیزد از خان او رستخیز