چنانک

لغت نامه دهخدا

چنانک. [ چ ُ / چ ِ ] ( حرف ربط مرکب، ق مرکب ) مخفف «چنانکه » و چنانکه مخفف «چونانکه » گاه در اشعار شاعران به ضرورت رعایت وزن شعر آمده است. بدانسان که. بطریقی که. بنحوی که. بدانگونه که. بصورتی که و غیره:
من به یمگان در نهانم علم من پیداچنانک
فعل نفس رستنی پیداست اندر بیخ و حب.ناصرخسرو.مگرت وقت رفتن است چنانک
پیش ازین گفت آن بشیر و نذیر.ناصرخسرو.ز دانا نیست پنهان جان چنانک از چشم بینایی
زنادانست پنهان جان چنانک از گوش کر الحان.ناصرخسرو.رجوع به چنان و چنانکه و چونان و چونانکه شود.

فرهنگ فارسی

مخفف (( چنانکه ) ) و (( چونانکه ) ) که گاه در اشعار شاعران بضرورت رعایت و زن شعر بدینصورت آمده است.

جمله سازی با چنانک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زمانه داشت بر او آفرین همیشه چنانک به صد هزار زبان بر عدوش نفرین است

💡 و فرق میان خواب و واقعه بنزدیک این طایفه از دو وجه است: یکی از صورت دوم از معنی. از راه صورت چنانک واقعه آن باشد که میان خواب و بیداری بیند یا در بیداری تمام بیند و از راه معنی واقعه آن باشد که از حجاب خیال بیرون آمده باشد و غیبی صرف شده که روح در مقام تجرد از صفات بشری مدرک آن شود واقعه‌ای روحانی بود مطلق وگاه بود که نظر روح موید شود بنور الوهیت واقعه ربانی بود که «المومن ینظر بنورالله».

💡 و هم او گوید صوفی از خلق منقطع بود، بحق نارسیده چنانک گفت وَ اَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی ترا برای خویش آفریدم تا طمعها از وی بریده شد پس از آن گفت لَنْ تَرانی.

💡 منت خدایرا که برون آمدی چنانک یاقوت زاتش و گهر از آب وزرزکان

💡 تیغ بنفشه گونش برد شاخ شر چنانک بیخ بنفشه، بوی دهان شراب‌خوار