لغت نامه دهخدا
ورنگ. [ وَ رَ ] ( اِ ) پاره و رقعه. || رفوگری. ( ناظم الاطباء ).
ورنگ. [ وِ رَ ] ( اِخ ) ( بحرالَ... ) دریای اسود شمالی. بحرالظلمة. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
ورنگ. [ وَ رَ ] ( اِ ) پاره و رقعه. || رفوگری. ( ناظم الاطباء ).
ورنگ. [ وِ رَ ] ( اِخ ) ( بحرالَ... ) دریای اسود شمالی. بحرالظلمة. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
دریای اسود شمالی بحر الظلمه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خیال روی تو هم می رود ز دل بیرون برون ز گوهر اگر آب ورنگ می آید
💡 افزود آب ورنگ لبش از غبار خط آن خون کجا نهفته به این خاک می شود
💡 به لعل در جگر سنگ آب ورنگ رسید برای رزق چرا کس دگرغمین باشد
💡 آب رخ گلزار وفا وقفگدازیست÷ خونی به جگرجمعکن ورنگ برون آ
💡 در روزگار حسن تو از خجلتی که داشت گل آب ورنگ خود عرق انفعال کرد
💡 گل چون ز عکس چهرۀ تو یاد می کند عالم ز بوی ورنگ خود آباد می کند