لغت نامه دهخدا
ورمی. [ وَ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به ورم. ورم کرده. رجوع به ورم شود.
ورمی. [ وَ رَ ] ( ص نسبی ) منسوب به ورم. ورم کرده. رجوع به ورم شود.
منسوب به ورم ورم کرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بود مردی علیل از ورمی وز ورم برنیامدیش دمی
💡 در این روستا محصولات جدید با تکنولوژی جدید تولید میشود که از جمله آن پرورش قارچ خوراکی، پرورش خیار گلخانه و پرورش کرم ورمی کمپوست میباشد.
💡 مکش رو در هم از حکم قضا، ورمی کشی در هم چه پروا آتش از چین جبین بوریا دارد؟
💡 سر تا قدمش به مِهر مالید بر هر ورمی به درد نالید
💡 ساقی نظری که دردی از جام تو بس ورمی نبود عارض گلفام تو بس