وارنگی

لغت نامه دهخدا

وارنگی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) اول هر چیز را که رنگ کنند رنگ است و چون در جامه ٔدیگر سرایت کند وارنگی است. ( آنندراج ):
صفای صبحدم آیینه وارش
شفق وارنگی گلگون عذارش.محسن تأثیر ( از آنندراج ).

جمله سازی با وارنگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 این دولت دربرگیرنده انواع سیاست ها و مردمان، از جمله اسلاوی شرقی، نورس و فینیک بود که توسط شاهزاده وارنگی، روریک، تأسیس شد، اداره می شد.

💡 گارد وارنگی که از جنگجویان اسکاندیناوی تشکیل شده بود، به وفاداری بسیار زیاد به امپراتورهای بیزانسی شهرت داشت و در نبردها نقش مهمی ایفا می‌کرد.

💡 تاریخ نشان می‌دهد که مبارزان وارنگی با سلاح‌های خود و مهارت‌های جنگی منحصر به فردشان، از مرزهای امپراتوری در برابر دشمنان مختلف محافظت می‌کردند.

💡 پژوهشگران تاریخی معتقدند که حضور نیروهای وارنگی در کنستانتینople تأثیر عمیقی بر ساختار نظامی و امنیت سیاسی آن دوران در منطقه مدیترانه گذاشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران